تبليغاتX
Livin In Wonderlands...
























Livin In Wonderlands...

just an ordinary girl with extraordinary dreams...

نیستی... نمی خوامم باشی... فقط نمیدونم چرا دوست دارم زود برم واسه خواب... باز چشمامو ببندمو لحظه های heroic بسازم !

it's like no strings attached , i want ur body not ur heart...!!

it's like me singing avril's 'i'm with u

توی لعنتی با چهره های زیادی ظاهر میشی ! کسایی که میشناسمشون... و وقتی میان احساس فـــــــا- حشگی بهم دست میده. این خزعبلاتو فقط خودم میفهمم. ینی حالا میفهمم تنوع طلبی چیه...!

اونقد همه جا سراغت میام و کنه میشم که به وجود برسی ... یا از رو بری و از وجود مجازیت هم ساقط شی ...!




نوشته شده در 90/10/23ساعت 11:36 PM توسط نیلوفر|

مدت هاست چیزی ننوشتم اینجا. مثلا قرار بود اینجا دفترچه خاطراتم باشه. میدونم کسی اینجا رو نمیخونه و همین خیالم رو راحت میکنه. چون اینجا همش یه سری حرفای دلمه که بعد ها از طرز فکرم و خاطرات خوبم شاید یکم خوشحال شم و خوندنش به درد کسی نمیخوره.

یه درفت تو گوشیم 3 ماهه خاک میخوره. چیزایی بود که میخواستم بنویسم تا یادم نره. اما الان اصلا حالشو ندارم. پس همونطوری کلیدی مینویسم تا یادم بمونه !!! : رها - تهران - بطری  بازی - بام تهران - بستنی - تصادف - خونه بهار - خونه سحر - سعد آباد - میلاد - نهج البلاغه - ایران تک - بطری  بازی تو خیابون!- زیگلری - عروسک - صفه با دوستای دانشگاه - سفیر - مهمونی آیدا... و چیزای دیگه...

یه روز هم مهمون نگین عزیزم بودم.

تو این مدت تولدم گذشت و بعضی دوستام بهم تبریک گفتن ولی تبریکای امسال زیاد بهم نچسبید چون این ف..ب نمیذاره آدم بفهمه کسی واقعا یادش بوده یا نه!

برنامه ی درسیم هم که همچنان در حال نوسانه ! ولی امیدورام حداقل جمعه ها بیام اینجا و برناممو بازبینی و سامان دهی کنم.

2 روزه با مامانم قهرم چون سر یه سهل انگاری 80 هزار تومنشو گم کردم و الان رسما لجم گرفته که این پولو از پولی که پیشش داشتم کم کرده!! (البته این یه تلنگر واسه خودمه و چون باید یاد بگیرم استقلال بیشتری داشته باشم !)

خیلی دوست دارم این روز ها کتاب خوب بخونم، فیلمای خوب ببینم ، یا موسیقی خوب گوش کنم ، برم کوه یا نمایشگاه ولی خوب این تفریحات رو کنار گذاشتم که مثلا واسه ارشد بخونم . امیدوارم راسخ باشم و بتونم بش عمل کنم.

4 روز در هفته هم میرم گویش. دو تا کلاس دارم. با اینکه وقت گیره و بعدش خیلی خسته میشم ، تجربه ی بودن تو محیط کار و بودن با همکارام رو دوست دارم. احساس خوبی بهم دست میده.

دیروز تولد نگار بود. کاری نکردم ولی بهش قول دادم بعد از امتحانا یه تولد خوب با کادو های خوشکل واسش بگیرم. با اینکه 10 سال از من کوچیکتره الان دارم بزرگ شدنشو حس میکنم. اینکه در مورد بلوغ باهام حرف میزنه و کلا انگار فکرش داره دستخوش تغییراتی میشه. امیدورام بتونم الگوی خوبی واسش باشم و خط فکری درستی رو بهش القا کنم.

نوشته شده در 90/10/16ساعت 10:46 PM توسط نیلوفر|

یلدا مبارک....
نوشته شده در 90/09/30ساعت 11:25 PM توسط نیلوفر|

قول میدم آخر هفته یه چیزی بنویسم!!!!
نوشته شده در 90/08/30ساعت 10:46 PM توسط نیلوفر|

سلام

دقیقا یه ماهه که اینجا چیزی ننوشتم.مطمئنم خیلی چیزا رو یادم میره بنویسم. تو این مدت رفتم تولد غزاله که خیلی توپ بود . تنها مشکل این بود که تنها بودم و وقتی سما نبود مجبور به گوشیم ور برم!! یه شب هم با سما اینا رفتیم یه مهمونی دیگه که خوب بود ولی دعوا شد و زود تموم شد . رفتیم خونه ممد اینا . عرفان هم اومد تا صبح یه کم رقصیدیم کله پاچه هم گرفتیم راستی!! تو این مدت یه باز با آقای امینی و عقدایی و شیرانی و کرمی رفتیم بیرون . یه بار هم من با آقای امینی تنها رفتم و کلی با هم حرف زدیم . (همون شبی که کلی حسرت خوردم چرا جوری رفتار کردم که بقیه یه فکر دیگه روم میکنن!) یه شب هم با صبا رفتیم تولد آیدا که اصلاااا خوش نگذشت...

کلاس رقصم هم تموم شد. رها 68ایه!! چیزی که اصلا فکرشو نمیکردم. حالا قراره فردا شب با شیرین سه تایی بریم سیرک! 4شنبه دیگه هم میخوام برم تهران. واییی خدا کنه جراحی بینیم واسه 4 آبان جور شه...

دانشگاهم شروع شده و برای خودم یه برنامه توپ ریختم که از فردا دوباره شروع کنم ...

نوشته شده در 90/07/06ساعت 11:44 PM توسط نیلوفر|

یه کم ایندفعه زودتر اومدم اینجا. این مدت چند بار با عرفان رفتیم بیرون. بار اول رفتم طرفا پل غدیر پیشش و بعد با هم رفتیم کافه میلانو توی میر. اون بستنی خورد و منم آب پرتقال .کافه میلانو جای خیلی کوچیکیه .سر جمع شاید 10 یا 15 نفر جا بشن ولی محیط قشنگی داره.یه نقاشی سیاه و قرمز از چهره ی چه گوارا به دیوار نصبه. چند تا کتاب توی قفسه ی کوچیکی دیده میشه.حتی کاسه فلزیش که مثلا سبنکه واسه شستن دست خیلی خاصه . جالب تر از همه برگه های رنگی ای هست که به در و دوار چسبونده شده. هر کسی اومده کافه یه جمله قشنگ یا یه خاطره نوشته و چسبونده به دیوار.معمولا جمله ها رو چسبونده بودن به دیوار و خاطره های جند خطیشونو زیر میزای شیشه ای کافه گذاشته بودن!. جز ما یه گروه دختر و پسر دیگه هم اونجا بودن با قیافه های خاص و آرتیستی! یکی از دخترا با نخ کوبلن دستبند میبافت.. از انرژی و طرز حرف زدنشون هم خوشم اومد. یه شب دیگه هم با عرفان رفتیم رستوران ماندگار .اون کتف و بال سفارش داد منم میکس .نوشیدنی هم باواریای لیمو ! همش سلیقه ی عرفان بود. انصافا هم خوشمزه بود غذاش. بعد هم آب انار و پیاده روی تا پل خواجو . فرداش اولین روز گویشم بود (پروین: بیسیک و سی .اچ2! .7صبح!)و میخواستم زود برم خونه. ولی آیدا اینا دیدنمون و رفتیم خونه آیدا اینا یه یه ساعتی! دیشب هم منو سما و غزاله با عرفان و دوستش امیر ماشین گرفتیم و رفتیم طرفای درچه(باغ ارم). البته غذای رستورانش تموم شده بود و پیتزا خوردیم. دو تا هات چبپس هم سفارش دادیم که همشششش اضافه اومد. بعدم رفتیم سفره خونش که تختا پر بود و بعد از کلی معطل شدن دو تا سرویس قلیون و میوه و آجیل و آلوچه و زولبیا بامیه و... اینا رو آوردن.کلا شب بدی نبود . ولی هیچکدوم با غزاله حال نکردیم و پشیمون شدم که بردمشون اصفهانیای پررو!

این روز آهنگ higher از the saturdays و fairytale از alexander rybak رو خیلی گوش میدم . اولی که معنیش چرته ولی ریتمشو دوست دارم . دومی هم سادگی متن و ویلن آهنگ رو خیلی دوست دارم

فهلا! 

[زبان][گل]
نوشته شده در 90/06/06ساعت 11:11 PM توسط نیلوفر|

سلام .

تقریبا دو ماهه که اینجا خاک میخوره و هیچی اینج ننوشتم. تو این دو ماه اتفاقاتی افتاد که الان که بهش نگاه میکنم و بخوام نظری بدم فقط میدونم خوب نبود . مهمترین دلیلش اینکه درس خوندنو کامل رها کردم و فقط به فکر خوشگذرونی بودم. اول از همه از گویش بگم که ترم مرداد 3 تا کلاس داشتم همش هم سی.اچ (2 و 4 و 7). با گویش مشکلی ندارم . کارمو دوست دارم و با فشاراش هم کنار اومدم.تو این دو ماه یه بار با صبا و آقای نوری و شکیب و خانوم بهشتی رفتیم پارک وحید و تا ظهر اونجا بودیم. چرت گفتیم و خندیدیم. عصر هم برای اولین بار صبا با بچه های گویش(دوستای من) آشنا شد . رفتیم سی و سه پل. دور هم یه کم حرف زدیم و بعد هم بستنی خوردیم و تموم. تو این مدت چندین بار هم جمعه ها واسه کلاس سیلوا رفتیم خونه آقا شیرانی و جمعه ی قبل چون ماه رمضونم بود درست کردن الویه به عنوان افطاری به عهده ی من بود و البته تعداد کم بود ولی همه از تزیین و طعمش تعریف کردن. به عنوان تشکر هم من و آقای امینی میدون امامو گشتیم ولی چیزی عایدمون نشد(البته برای خودم یه مانتو سنتی قشنگ خریدم) و در آخر واسشون کتاب هزار و یک شب و یه کتاب گلاسه ی ایران شناسی خریدیم. یه بارم با آقای عقدایی و امینی رفتیم پیتزا کوالا که من زیاد دوست نداشتم. تو این مدت یه بارم با صبا و خواهراش رفتیم بولینگ و بعدش همبرگر خوردیم بعد هم "ورود آقایان ممنوع " رو دیدیم. شب خوبی بود. چندین بار به صبا گفتم بریم بیرون که رسما منو پیچونده! البته شاید اشتباه فکر میکنم ولی رفتارش کاملا عوض شده و از اس ام اس بازیای هرروزی و مسخره بازی هیچ خبری نیست. حتی وقتی اس ام اس میدم رسمی برخورد میکنه و مطمئنم سرش جای دیگه گرمه. این قضیه که کسی منو بپیچونه خیلی اذیتم میکنه ولی شاید به قول خودش که میگفت با هر کسی تا وقتی میمونه که بهش خوش بگذره الان دیگه اونقدر بهش حال نمیده. در هر حال تغییر رفتارش برام بسی عجیب بود !!

تو این مدت یه بار با دوستای دانشگام رفتیم باغ بانوان و همین چند روز پیش هم برای افطار رفتیم هتل عباسی که هر دوش مخصوصا دومی تجربه ی خوبی بود. محیط بسیار زیبای هتل عباسی و صدای گوش نواز آب حوض ها و موسیقی سنتی برام خیلی دلچسب بود...

تو این مدت یک شب تولد ندا بود که بعد از خونه ی آقای شیرانی رفتم و همه ی رقصا تموم شده بود .شب خونشون موندم و شب خوبی بود. نذاشتم هیچ کس بخوابه. یک شب دیگه با این گروه رفتیم شهر بازی که بعدش خونه آیدا بودیم و بطری بازی کردیم و چه کارایی که نکردیم !! یه شب دیگه هم تعداد زیادی جمع شدیم و رفتیم بولینگ که اونم شب خوبی بود ولی خوب وقتی به این مجموعه از بیرون رفتنام با این گروه نگاه میکنم ترجیح میدادم همچین کارایی انجام نداده بودم حتی برای فان .

یه روز عصرم با صفورا رفتیم نمایش نماه مکبث که البته خیلی ثقیل بود واسمون ولی خرده چیز هایی رو هم که بعد به وسیله نقدش فهمیدم دوست داشتم. یه روز صبحم رفتیم فیلم بسیار زیبای "زندگی زیباست" ساخته ی روبرتو بنینی رو توی تالار هنر دیدیم. که واقعا محشر بود...

تو این مدت مخصوصا ماه آخر زیاد حالم خوب نبود. از کم شدن بعضی رابطه ها و احساس اینکه ته دل یکیو زدی خیلی ناراحت بودم. نمیدونم چرا. واقعا احمقانس. شاید من حساب دیگه ای باز کرده بودم و از این بابت دلم میخواد خودمو تا میخورم بزنم.چون میدونم تکرار یه اشتباه برای بار دوم انتخابه نه اشتباه ! باید دوباره قوی شم .. دوباره همون نیلوفری شم که وقتی شبا سرشو رو بالش میذاره ریز ریزکی بخنده چون خودشو دوست داره و از دست خودش راضیه ! دلم واسه خدای خودم هم تنگ شده . شایدم چون یه مدت سراغشو نگرفته بودم اینقدر آشفته بودم نمیدونم. الان که دارم یه انگشتی اینارو تایپ میکنم میگم کاش زودتر سراغ نوشتن اومده بودم . همیشه با نوشتن محکمتر و آرومتر و شفاف تر میشم ...

امیدوارم نوشتن بعدیم دیگه زیاد طول نکشه

راستی کلاس رقص هم میرم . البته زیاد حرفه ای نیست و تصمیم دارم خودم روزی دو ساعت اگه وقت کنم حرکات رقصو واسه خودم طراحی کنم چون میدونم واقعا استعدادشو دارم

باید درسمو بخونم . باید من خیییییییییییییییلی واسش زحمت کشیدم . نمیذارم هیچی مانعم بشه یا فکر کسی یا چیزی جلومو بگیره.

نوشته شده در 90/05/28ساعت 4:11 PM توسط نیلوفر|

همیشه نوشتنو به تاخیر میندازم طوری که مجبورم هر چیزی رو فقط ی اشاره بکنم و رد شم ازش. تو این مدت با سما و سوزی و نازی چندین بار بیرون رفتیم.با صبا هم یه یه روز عصر رفتیم  زمرد که ماشین خراب شد و مجبور شد به دوستاش بزنگه بیان هل بدن!! شب خوبی بود. یکی از دخترا ادا بچه ها کلاسشونو درمیاورد و کلی خندیدیم. البته ی جورایی چیپ بودن واسم. نمیدونم.البته دارم قضاوت زود و بیخودی میکنم. یه روزم با دوستش علیرضا و دوستش! رفتیم بولینگ پردیس. بدک نبود. ولی اونقدر حال نکردم با بولینگ.هیجان نداشت واسم. بعدم پیاده تا خواجو رفتیم اسنک خوردیم و اون شب زندگی مامانو بابا رو واسش گفتم.جمعه هفته پیشم باشگاه کارگران جلسه بود که اومد دنبالم با هم رفتیم . از دخترا کسی جز آزاده نبود و اصلا این جلسه حال نداد .فکر میکردم خیلی خوش بگذره. کسی هم نبود مجبور بودم هی لبخند بزنم فقط!! سوییچ ماشین هم تو کیفم بود و صبا رفت با دوستاش. منم حال نداشتم برم سعادت آباد الکی تو خیابون پرسه میزدم تا صبا برگشت و تا ۱۱:۳۰ شب بیرون بودیم و شب مزخرفی بود با اینکه کلی خندیدیم! گویش هم این ترم ch2و ch4 دارم. اولش خیلی استرس داشتم که مثل ترم قبل کنترل کلاس از دستم در بره ولی کلا بچه های خوبین و با اینکه سر هر دو کلاس یه لحظه هم نمیشینم و خسته میشم ,از کلاسام راضیم. امتحانای دانشگاهو هم که گند زدم و دیگه شاگرد اول نیستم ولی باید از فردا درس خوندنو شروع کنم. صبحا درس میخونم. عصرام گویش. شبا هم اینترنت دنبال افزایش اطلاعات عمومی  فی س بوک م فقط هفته ای یه بار میرم. واقعا هیچیش واسم جذاب نیست. ی مشت مینیمال نویسی مزخرف که خوندنش اصلا نمی ارزه! یا طرف هی عکس عوض میکنه ملت قربون صدقه میرن!! موضوعاتی که فعلا میخوام در موردش به تحقیق بپردازم ایناس: فنگ شویی, عرفان های جدید, اختلاس و نقد نسبیت گرایی جن.سی!

اگه جور شد دوست دارم چند تا کلاسم برم که مهمترینش رقصه از اون روز که so u think u can dance رو دیدم انگار ی حسی درونم زنده شد . چیزی که واقعا ازش لذت میبرم . این روزام هی آهنگ floorfiller از a-teens رو گوش میدم . ریتم قشنگی داره واسه رقص

این تابستونم بد گرمه ها نامرددددد

نوشته شده در 90/04/03ساعت 3:21 PM توسط نیلوفر|

سلام. اون دفعه قرار بود از لیان بنویسم ولی تنبلی کردم و نیومدم. نمیدونم چرا اینقدرررر این فیلمو دوست دارم ولی سعی میکنم واقعا سلکتیو باشم اونجایی که لیان ماتیلدا رو نجات میده و بغلش میکنه یه طوری لبخند میزنه انگار خیلی وقته که چنین آرامشی رو تجربه نکرده... همچنین اینکه وقتی بغلش میکنه توی صحنه پاهاشونو میبینیم که ماتیلدا خیلی کوچیکتره و واقع قشنگه..همچنین آخرای فیلم که لیان میخواد از ساختمون خارج بسه ولی اون پلیسه پشت سرشه.به جای خشونت و صدای گلوله و صحنه ی خونریزی فیلم رو از نگاه لیان میبینیم در حالی که به نور نزدیک میشه و خیلی آروم این نگاه به زمین میفته و لیان نمیتونه خودشو به نور برسونه (صدای زیبا و عجیب پیانو توی این صحنه واقعا خیلی زیبا بود) از صحنه های دیگه ای که هر وقت(واقعا هر وقت!)میبینم اشک تو چشام جمع میشه زمانیه که ماتیلدا میره پیش کارفرمای لیان و ازش درخواست کار میکنه و اون میگه که هیچ کاری واسه یه دختر ۱۲ ساله نداره ,بازی تمومه و لیان مرده.. اشک های ماتیلدا واقعا متاثر کنندس...

فکر میکنم ایندفعه خیلی دیر شد. خیلی چیزا رو باید مختصر بنویسم که بعد ها از یادم نره. یکی از موضوعاتی که از بچگی همیشه انجام میدادم و حتی الانم که ۲۰ سالمه ترک نشده خیال پردازی هامه.

رویاهایی که خیلی دوستشون دارم . از همون بچگی که نه شاید راهنمایی هر کلیپی رو میدیدم خودم رو جای اون خواننده تصور میکردم .الته نمیدونم چرا از همون راهنمایی هم همه رویاهام انگلیسی بود. عاشق این بودم که خودمو جای اون خواننده تصور کنم و به جاش بخونم و برقصم ... حتی الان!!

حتی الانم بعضی اوقات به آهنگا گوش میکنم و حتی فضای اجرا و نوع آرایش و لباسم و مهمتر از همه رقصم رو تو ذهنم میارم. شاید مسخره باشه ولی الانم این کار به ظاهر احمقانه رو خیلی دوست دارم...

یکی دو هفته پیش با آقای امینی رفتیم پل بزرگمهر و با دوربین حرفه ایش چند تا عکس انداختیم.بعدش هم تا خونه پیاده اومدیم. نکته ی جالبی که تو حرفاش بود اینکه بعضی آدما شاید به واسطه ی بو عاشق شخص دیگه ای بشم. البته هضمش سخته واسم ولی خودش مثل اینکه تجربه کرده بود!

از چیزای دیگه ای که پیش اومد تولد دوستم فاطمه بود. روز تقریبا خوبی بود الته ساعت ۴ رفتیم ۷ هم برگشتیم. تولد بدون شام نرفته بودم تا حالا! و طبق معمول تخلیه نشدم. چون بعضیا سلیقه موسیقیشون با من فرق میکرد!ولی با آهنگ طفره نرو زانیا.ر رقصیدم و خیلی حال داد!

هفته پیش چنین روزی ظهر رفتم سر بزرگمهر و نیما رو بعد از چند سال دیدم. بعد از چرخیدن های فراوان بالاخره رفتیم رستوران سیب توی صفه و جوجه خوردیم. غذاش خوب بود ولی هیچکی دورمون نبود و از این آهنگای جواد غمگین پخش میکرد! در مورد زندگی و کار و دانشگاه و همه چی حرف زدیم !بعد هم دوباره خیابون گردی و من واقع نمیدونستم کجا ببرمش توی ظهر تا اینکه فکر کنم خودش خسته شد و گفت که میخواد بره شیراز! با سوزان قرار گذاشتیم و با هم رفتیم بنزین زدیم بعد هم رفتیم دنبال سما و نازی و تا صفه با هم رفتیم. من با نیما خداحافظی کردم و به دوستام پیوستم ! بازم تاب خوردیم و رفتیم نظر چون سما میخواست کفش بخره. کلا با بچه ها بیشتر میریم بیرون. تو این هفته هم با سوزی رفتیم کیف لپ تاپشو عوض کنه. دیروزم بعد از دانشگاه با ۳ تاشون رفتیم یه تابی خوردیم.خلاصه از بحث پرت نشم!! بعد از دوستام ۷:۳۰ با صبا قرار گذاشتم و با هم رفتیم کاوه واسه یه کنسرت دونوازی تار و تنبک! یه پیرمرده بینش میومد صحبت میکرد و ما اون بیچاره رو فیلمش کرده بودیم و میخندیدیم. موسیقیشون هم بد نبود ولی قطعاتشون خسته کننده بود و آدم رو به وجد نمیاورد. آقایی هم که تنبک میزد از اول تا آخرش یه لبخند ژوکوند بر لب داشت و من متحیر که این بابا فکش خسته نمیشه چرا؟!! با صبا هم که از همون لحظه اول جور شدیم ! انگار خیلی وقته همو میشناسیم . کلا خیلی با هم راحت بودیم .به من که خیلی خوش گذشت. فکر کنم اونم همین احساسو داشت.ساعت ۱۱ هم منو گذاشت دم خونمون!

شنبه هم با هم رفتیم هتل کوثر ,آش رشته و کیک شکلاتی خوردیم. وقتی میخواستیم وارد فضای تریا بشم یه در کوچیک بود که آقا از روش پرید و گارسونه سریع اومد تذکر داد که ما اینجا مهمان خارجی داریم از این جینگولک بازیا در نیارین!! بعد من رفتم سفارش دادم و یه دو ساعتی منتظر بودیم. بعد یه آقاهه اومد گفت که آش سلف سرویسه و خودمون باید برداریم!! و ما اگه بهمون نگفته بود فکر کنم تا آخر شب منتظر میموندیم!! روز بعد هم رفتیم توحید ذرت مکزیکی گرفت و رفتیم یه جا وایسادیم و آقا شروع کرد به جوک گفتن! ماشالا حافظه خوبی هم داره واسه این موارد! تازه ورژناشم تغییر میداد تا من خر فهم شم با اینکه بار سوم بود میرفتیم بیرون دیگه خیلی زیادی راحت بودیم! کلا کنترلش در رفته از دستم نمیدونم چجوری به صراط مستقیم هدایتش کنم!! امروز هم گفت بریم بیرون ولی دیگه خیلی زیادیمون میشه. نمیدونم روی من چه حسابی میکنه! البته با اس ام اساش و زنگاش حدس میزنم روی من به عنوان دوست..دخترش حساب میکنه در حالی که من این رابطه رو با این عنوان شروع نکردم و دوست دارم فقط دوستای خوبی برای هم باشیم. بدونیم یکی هست که همیشه بتونیم روش حساب کنیم.وقتی بحث دوست..دختری اینا وسطه حس میکنم دو طرف به یه نوعی روی طرف مقابل obsessed میشن و همین رابطه رو خراب میکنه... ولی خب واقعا به حساب دوست خیلی دوستش دارم چون واقعا باهاش بهم خوش میگذره از آدمایی که وقتشونو الکی هدر نمیدن خوشم میاد.

کامپیوترمو هم درست کردم. البته هنوز دیکشنری هامو روش نصب نکردم و همین باعث شده درس نخونم!(اینو کردم بهونه!) از وضیعیت درسیم به شدت ناراضیم. همش فکرم مشغوله که برم بیرون خوش بگذرونم! ولی واقعا باید عوضش کنم. فردا میرم سی دی نارسیس و لانگ من رو میخرم و درسمو پی میگیرم. من تا اینجاش خیلی زحمت کشیدم. نباید بذارم هدر بره

پ.ن: چقد آهنگ rose یا همون تایتانیک جیمز هورنر رو دوست دارم. ورژن بیکلامش صدای فلوت اولش محشره.... 

نوشته شده در 90/03/10ساعت 9:10 PM توسط نیلوفر|

سلام. در مورد هفته گذشته بعد مینویسم. چیزی که الان دوست دارم در موردش حرف بزنم فیلم لئون که درستش لیان هست حرف بزنم. این فیلم محصول سال ۱۹۹۴ یعنی ۱۷ سال پیش هست ولی من تازه همین دیروز دیدمش. از دیروز تا حالا هر چی فیلمو نگاه میکنم اشک از چشمام سرازیر میشه. داستان مردی قاتل و دختر بچه ای دوازده ساله... این فیلم سرشار از احساسه که به طرز بسیاااااااار زیبایی به تصویر کشیده شده. ژان رنو اینقدر قشنگ بازی میکنه که آدم فکر میکنه واقعا هیچ کس دیگه ای نمیتونست این نقشو به این خوبی در بیاره. وقتی با یه فیلم خوب ارتباط برقرار میکنم خیلی کودکانه تو ذهنم فکر میکنم که طرف کجاس و الان چیکار میکنه!! مثلا همین در مورد ماتیلدا واسم پیش اومده!!(گرچه ناتالی پورتمن الان سر و مر و گندس و منتظر به دنیا اومدن بچشه!!) این فیلم موسیقی بسیار زیبایی داره که تم شرقی داره.همچنین آهنگ shape of my heart استینگ واقعا برای پایان فیلم محشره و من از دیروز تا حالا صد دفعه گوشش کردم.

از دیالوگهای جالب میشه به این قسمت اشاره کرد:

ماتیلدا : من به اندازه کافی بزرگ شدم فقط باید سنم یه کم بالا بره

لیان:من سنم به اندازه کافی بالا رفته ولی باید یه چیزایی یاد بگیرم و بزرگ شم!

از صحنه های زیبا میشه به صحنه ی درخواست کمک ماتیلدا از لیان اشاره کرد که اون هنوز مردده و تا چندیدن ثانیه نمیدونه درو باز کنه یا نه و گوششو میخارونه. همچنین اینکه وقتی از لوله بخاری فراریش میده هردوشون در آخرین کلمات عشقشونو به هم ابراز میکنن...

صحنه های دیگه هم هست که خیلی دوستشون دارم مثلا اوایل فیلم که ماتیلدا تازه وارد خونه ی لیان شده و حاضره براش هرکاری بکنه تا بذاره یه سرپناه داشته باشه...

تا اینجا رو نوشتم ولی هرچی فیلمو میبینم کلی صحنه داره که میترسم یادم بره. باید یه بار دیگه فیلمو به دقت ببینم و بنویسم.

کات.ساعت دوازده شب شنبه...

نوشته شده در 90/03/01ساعت 0:8 AM توسط نیلوفر|